توسط: ماهنشین
در تاریخ: ۱۴۰۲/۰۲/۰۵، 2:3
وقتی رمز ورود رو می زدم به این فکر کردم که اگه یه دونه کامنت جدید داشته باشم، می نویسم! شبیه اون نوشته ای که می گفت به سمت پل می روم اگر کسی به من لبخند زد خودم را نمی کشم.حرف زیاد دارم و وقت کم چون خوابم میاد. امروز یکم عجیب بود، مثل همه روزا. اشتیاقم به خواب و تخت نذاشت صبح رو ببینم. ظهر رو به تلاش برای ساختن جعبه لایتنر گذروندم و به نتیجه نرسیدم اما فردا درستش می کنم. بعد یکم درس خوندم. و بعد رفتیم خونه مامان بزرگم. با مشکلات و بحث های همیشگی که تو خانواده هست یکم عصبی بودم، ولی خوش گذشت. عمو از شیراز اومده بود و دیدنش بعد از چند ماه واقعا چسبید. وقتی برگشتم خونه یک ساعتی روی تخت افتاده بودم و با گوشیم وقت می گذروندم. با صدرا، مهدیه و زینب حرف زدیم همون دوستای مجازی جدیدم. پریش هم بهم پیام داده بود. از بقیه شون خبری ندارم یعنی حرف نزدیم. یکم هم ناشناس بازی کردیم. داشتم خودم رو دلداری می دادم که عیبی نداره از برنام عقب افتادم که یهو تصمیم گرفتم بلند شم و به کارام برسم. تا نیم ساعت پیش درس خوندم. حدود یک ساعت شد و همین که برنامه های چهار اردیبهشت تیک خورد راضی ام.مشکلاتم با خیلی چیزها و آدم ها حل شده یا حداقل خیلی جدی و وحشتناک نیست؛ امیدوارم فردا بتونم بیشتر بنویسم.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رضایی
تاريخ: جمعه
8 ارديبهشت
1402 ساعت: 17:43